تسلیِ یک دیدار؛
روایت محمدرضا ییلاقی از روزهایی که داغِ پدر، با یک دیدار اندکی سبکتر شد
بعضی فقدانها فقط یک خانواده را داغدار نمیکنند؛ در حافظه آدمها جا باز میکنند، آرام نمیگیرند و هر بار با یک خاطره، دوباره زنده میشوند. روایت محمدرضا ییلاقی، فرزند شهید علی ییلاقی اشرفی از همان جنس است؛ روایتی که از دل سوگ آغاز میشود، اما در نقطهای به روشنایی یک دیدار میرسد.
به گزارش خبرنگار دسترنج ۲۴،محمدرضا از روزهایی میگوید که خبر شهادت پدر، همه چیز را تغییر داد؛ نه فقط در خانه، که در نگاهشان به زندگی. میگوید خانه دیگر آن خانهی قبل نبود؛ انگار هر گوشهاش با نبودن پدر معنا پیدا میکرد و هر سکوتی، صدای تازهای از دلتنگی داشت.
در میان همین روزهای سنگین، پیام تسلیت و ابراز همدردی رهبر انقلاب، به گفته او، برای خانوادهشان فقط یک پیام رسمی نبود؛ «دلگرمی» بود. چیزی شبیه دستی که در تاریکی، آرام روی شانه مینشیند و نمیگذارد آدم کاملاً تنها بماند.
روزی که راهی تهران شدند
زمان گذشت تا روزی که خبر رسید خانواده میتوانند برای دیدار به تهران بروند. محمدرضا این بخش را با مکث تعریف میکند؛ انگار هنوز هم تصویر آن روزها در ذهنش تازه است.
میگوید از همان لحظهی ورود، فضا با چیزی که تصور میکرد متفاوت بود. نه خبری از فاصلهی رسمی و خشک بود، نه از رفتاری که او انتظارش را داشت. به گفته او، استقبال گرم و توجه دقیق به مادر، همسر شهید و فرزندان، باعث شد همان ابتدا سنگینی دلش کمی سبکتر شود.
این فقط یک دیدار نبود
اما آنچه در ذهنش مانده، فقط ظاهر ماجرا نیست. محمدرضا میگوید این دیدار برایشان چیزی فراتر از یک ملاقات رسمی بود؛ تجربهای انسانی که در آن احساس کردند دیده میشوند، شنیده میشوند و مهم هستند.
او چند بار روی همین جمله مکث میکند: «انگار فقط برای تسلیت نیامده بودیم… برای دلجویی آمده بودیم.»
وقتی حرف از جوانها شد
در دل این دیدار، بحثی هم درباره نسل جوان شکل میگیرد. محمدرضا از این بخش با لحن دیگری یاد میکند؛ نه صرفاً یک گفتوگو، بلکه یک نگاه.
به روایت او، تأکید بر این بود که جوان امروز اگر میخواهد در مسیر آرمانخواهی و مسئولیت اجتماعی قدم بگذارد، باید با آگاهی و تحلیل جلو برود؛ نه فقط با احساس. همین جملهها برای او تبدیل به نقطهای برای فکر کردن شد؛ پیوندی میان گذشتهای که پدرش در آن زیسته بود و امروزِ خودش.
جملهای که در ذهن ماند
اما شاید ماندگارترین بخش روایت او، یک جمله باشد؛ جملهای درباره جایگاه شهید. اینکه «شهید در جایگاهی است که دیگران به آن حسرت میخورند».
محمدرضا میگوید این جمله در آن لحظه شاید فقط یک جمله به نظر میرسید، اما بعدها در روزهای دلتنگی، معنای دیگری پیدا کرد؛ معنایی که در خلوت شبها و در جای خالی پدر، عمیقتر میشد.
دیداری که به خاطره تبدیل نشد، به آرامش تبدیل شد
او در پایان روایتش به چیزی اشاره میکند که شاید خلاصه همه این تجربه باشد: اینکه بعضی دیدارها قرار نیست فقط در حافظه بمانند، قرار است در دل آدم اثر بگذارند.
روایت محمدرضا ییلاقی از آن دیدار، روایتی از یک روز خاص نیست؛ روایتی از لحظهای است که سوگ، برای چند ساعت کوتاه، سبکتر شد. لحظهای که به گفته او، در میان همه سنگینیها، تبدیل به «تسلی» شد.
و شاید همین است معنای آن روز؛ دیداری که خاطره نشد، اما آرام ماند.

