یادداشت تحلیلی دسترنج ۲۴؛
کارگران را وزیر اقتصاد کنید؛ اما کارگر واقعی، نه کارگرِ عنوانی!
گاهی برای فهم اقتصاد، شاید لازم نباشد پشت میزهای بزرگ نشست و گزارشهای چندصدصفحهای خواند؛ کافی است یک بار پای سفره یک کارگر یا بازنشسته حداقلبگیر نشست.
به گزارش خبرنگار دسترنج ۲۴،گاهی برای فهم اقتصاد، شاید لازم نباشد پشت میزهای بزرگ نشست و گزارشهای چندصدصفحهای خواند؛ کافی است یک بار پای سفره یک کارگر یا بازنشسته حداقلبگیر نشست.
همانجا میتوان فهمید تورم یعنی چه، کاهش قدرت خرید یعنی چه و «مدیریت هزینههای خانوار» یعنی چه.
پیشنهاد شاید عجیب به نظر برسد، اما ارزش یک بار فکر کردن را دارد: برای یک دوره، اقتصاد کشور را به کسانی بسپارید که خودشان هر ماه با حقوق محدود، زندگی را مدیریت میکنند.
کارگری که قبل از رسیدن حقوق بعدی، دخل و خرجش را چند بار حساب میکند، بهتر میفهمد افزایش قیمت یک کالای ضروری چه اثری بر زندگی خانواده دارد.
بازنشستهای که باید میان هزینههای مختلف زندگی اولویتبندی کند، شاید معنای «قدرت خرید» را بهتر از هر جدول و نمودار اقتصادی لمس کرده باشد.
مسئله اینجاست که بخش قابل توجهی از مردم، اقتصاد را از پشت تریبونها نمیبینند؛ اقتصاد را در فروشگاه، اجارهخانه، داروخانه و سفره خانه تجربه میکنند.
برای آنها تورم یک عدد در گزارشهای رسمی نیست؛ یعنی کالایی که دیروز میتوانستند بخرند و امروز باید درباره خریدنش دوباره فکر کنند.
یعنی کوچکتر شدن سبد خرید.یعنی عقب افتادن یک خواسته.یعنی موکول شدن یک نیاز ضروری به «بعداً».اینجاست که فاصله میان «اقتصاد روی کاغذ» و «اقتصاد در زندگی مردم» خودش را نشان میدهد.
اگر قرار است سیاستهای اقتصادی در نهایت به زندگی مردم برسد، چرا صدای کسانی که مستقیماً نتیجه این سیاستها را زندگی میکنند، نباید در مرکز تصمیمگیری شنیده شود؟
شاید بد نباشد مسئولان اقتصادی کشور یک بار هم نه از پشت میز، بلکه از کنار سفره مردم به اقتصاد نگاه کنند.
ببینند یک خانواده با درآمد محدود، چگونه هزینهها را تقسیم میکند.
ببینند وقتی چند قلم ضروری گران میشود، کدام نیاز باید حذف شود.
ببینند یک کارگر چگونه میان هزینه مسکن، خوراک، درمان، آموزش و سایر مخارج زندگی تعادل ایجاد میکند.
شاید آن وقت بعضی عددها معنای دیگری پیدا کنند.
کارگران و بازنشستگان سالهاست چیزی شبیه «اقتصاد مقاومتی» را نه در سخنرانی، بلکه در زندگی روزمره خود تجربه کردهاند؛ با کم کردن هزینهها، عقب انداختن خواستهها و سازگار شدن با شرایطی که هر ماه شکل تازهای پیدا میکند.
اما یک سؤال جدی وجود دارد:
تا کجا میتوان از مردم خواست خودشان را با اقتصاد تطبیق دهند؟
آیا قرار نیست اقتصاد هم روزی خودش را با واقعیت زندگی مردم هماهنگ کند؟
مردم نمیخواهند اقتصاددان باشند؛ آنها فقط میخواهند حاصل کارشان، حداقل یک زندگی آبرومند را برایشان فراهم کند.
کارگر نمیخواهد وزیر اقتصاد شود؛ اما اگر روزی کارگری در جایگاه تصمیمگیری اقتصادی قرار گرفت، دستکم میداند آخر ماه چه شکلی است.
کارگر واقعی، نه کارگرِ عنوانی
البته وقتی از «کارگر» حرف میزنیم، منظور هر کسی نیست که صرفاً این عنوان را با خود یدک میکشد.
سخن از کارگر واقعی است؛ همان کسی که صبح زود سر کار میرود، دستمزدش را با زحمت به دست میآورد، با افزایش هر هزینه، بخشی از زندگیاش را دوباره محاسبه میکند و درد معیشت را نه از روی گزارشها، بلکه در زندگی روزمرهاش میشناسد.
نه کسانی که فقط نام کارگر را یدک میکشند و سالهاست کارگر را نردبانی برای دیده شدن و رسیدن به اهداف خود میبینند.
کارگر واقعی کسی نیست که فقط هنگام جلسه، مصاحبه یا گرفتن تریبون، یاد طبقه کارگر بیفتد.
کارگر واقعی همان کسی است که وقتی دوربینها خاموش میشوند و خبری از تریبون و عنوان نیست، باز هم باید با همان درآمد محدود، زندگی خود و خانوادهاش را اداره کند.
درد کارگر، ابزار شهرت نیست.مطالبات کارگران، سکوی پرتاب نیست.نام کارگر نباید تبدیل به عنوانی برای مطرح شدن باشد.
جامعه کارگری بیش از هر چیز به کسانی نیاز دارد که درد آن را بفهمند، نه اینکه صرفاً درباره آن صحبت کنند.
البته همه یکسان نیستند
با این حال، انصاف حکم میکند همه را با یک چوب نرانیم.
در میان فعالان و نمایندگان جامعه کارگری، افرادی هم هستند که روزی از یک کارگر ساده شروع کردهاند، به جایگاههای بالاتر رسیدهاند، اما روزهای کارگری خود را فراموش نکردهاند.
کسانی که هنوز خود را متعلق به جامعه کارگری میدانند، درد این قشر را میشناسند و برای پیگیری مطالبات آنان تلاش کردهاند.
این افراد قابل احتراماند و نمیتوان زحماتشان را نادیده گرفت.
اما مسئله جای دیگری است:صدای یک نفر، هرچقدر هم صادق و مطالبهگر باشد، بهتنهایی برای جامعهای با این گستردگی کافی نیست.
جامعه کارگری به یک صدا نیاز ندارد؛ به صداهای متعدد کارگری نیاز دارد.
به حضور دیدگاههای مختلف، به مطالبهگری مستمر و به نمایندگانی که بتوانند از زوایای مختلف، مشکلات کارگران، بازنشستگان و خانوادههای آنان را مطرح کنند.
قرار نیست همه یک حرف بزنند و یک مسیر را بروند.اتفاقاً جامعه کارگری زمانی قدرتمندتر خواهد بود که صداهای متعدد، اما در جهت دفاع از منافع واقعی کارگران، شنیده شود.
یک نفر هرچقدر هم توانمند باشد، نمیتواند بار مطالبات میلیونها انسان را به تنهایی بر دوش بکشد.
بنابراین بحث بر سر حذف کسی نیست؛ بحث بر سر شکستن تکصدایی و باز شدن میدان برای همه کسانی است که واقعاً درد کارگر را میشناسند.
کارگر به تریبون بیشتر نیاز دارد، نه تریبون کمتر.
به نمایندگی گستردهتر نیاز دارد، نه اینکه همه مطالباتش در صدای یک نفر خلاصه شود.
اقتصاد از پشت میز تا کنار سفره مردم
اگر قرار است اقتصاد کشور را بهتر بفهمیم، شاید بد نباشد یک بار هم پای همان سفرهای بنشینیم که سالهاست کوچکتر شده است.
کارگران شاید اقتصاددان نباشند؛اما تورم را با گوشت و نان میسنجند، نه با نمودار.
بازنشسته شاید زبان پیچیده اقتصاد را نداند؛اما خوب میداند وقتی درآمد ثابت میماند و هزینهها بالا میرود، فشار زندگی چگونه خودش را نشان میدهد و شاید همین تجربه واقعی، چیزی باشد که در بسیاری از تصمیمهای اقتصادی بیش از آنچه تصور میکنیم اهمیت دارد.
اقتصاد اگر قرار است برای مردم باشد، باید از جایی سنجیده شود که مردم آن را احساس میکنند؛ از سفره، از جیب، از اجارهخانه و از قدرت خرید.
پس اگر روزی قرار شد کارگران را وزیر اقتصاد کنیم، یک شرط را فراموش نکنیم:کارگر واقعی باشد؛ نه کارگرِ عنوانی و در کنار آن، صدای کارگر را هم محدود به یک نفر نکنیم.
جامعهای با میلیونها کارگر و بازنشسته، نمیتواند تمام دردها و مطالباتش را به یک صدا، یک چهره یا یک تریبون گره بزند.
کارگر باید خودش روایتگر درد خودش باشد؛ با صداهای متعدد، مطالبهگری واقعی و بدون واسطههای غیرضروری.
شاید نسخه اقتصاد، همیشه در اتاقهای دربسته پیدا نشود.
گاهی باید از پشت میزها بلند شد، کنار مردم نشست و از خود پرسید:اگر این تصمیم قرار بود مستقیماً روی زندگی خود من اثر بگذارد، باز هم همین تصمیم را میگرفتم؟
این شاید سادهترین سؤال اقتصاد باشد؛اما برای میلیونها کارگر و بازنشسته، پاسخ آن هر روز در سفره زندگیشان نوشته میشود.

